عبد الواحد الآمدي التميمي ( مترجم : انصارى )

638

غرر الحكم ودرر الكلم ( فارسى )

خوش خلق باشد زندگيش گوارا گردد . 499 من اكثر مسئلة النّاس ذلّ : هر كه در خواستنش از مردم بسيار باشد خوار مى گردد . 500 من صان نفسه عن المسألة جلّ : هر كه خود را از در خواست كردن از مردم نگه دارد بزرگ گردد . 501 من ساء خلقه عذّب نفسه : مرد بدخو خود را معذّب و در رنج مى دارد . 502 من ساء ادبه شان حسبه : هر كه بد ادب ( درشتخوى ) باشد نسبش پست مى گردد . 503 من خاف اللّه لم يشف غيظه : هر كه از خدا بترسد غيظش و اندوهش تمام نگردد . 504 من خالط النّاس قلّ ورعه : هر كه با مردم آميزش كند ( در اثر معاشرت با آنها ) پرهيزكاريش كم شود . 505 من ملكته الدّنيا كثر صرعته : دنيا مالك هر كس گردد آن كس افتادنش بسيار گردد . 506 من كتم سرهّ كانت الخيرة بيده : آنكه پوشندهء راز خويش است خير و خوبى بدست خودش مى باشند . 507 من قارن ضدهّ اضنى جسده : هر كه با دشمن خويش همنشين شود پيكرش لاغر گردد . 508 من شرفت نفسه كثرت عواطفه : هر كه داراى نفس شريف و بزرگوار باشد مهر و محبّتهايش ( در بارهء مردم ) بسيار است . 509 من كثرت عواطفه كثرت معارفه : هر كس محبّت و مهرش بسيار باشد معارف و كمالاتش بسيار است . 510 من اعجبته آرائه غلبته اعدائه : هر كه از آراء و افكار خودش خوشش آيد دشمنانش بر وى چيره گردند . 511 من حاسب الأخوان على كلّ ذنب قلّ اصدقائه : هر كه بر هر گناهى از برادران دينيش حساب بكشد دوستانش كم شوند ( و مردم پا از درش بكشند ) . 512 من قعد به حسبه نهض به ادبه : هر كه ( زشتى نژاد و ) گوهرش او را بنشاند ادب و كمالش او را بلند سازد . 513 من اخرّه عدم ادبه لم يقدمّه كثافة حسبه : هر كه نداشتن علم و ادب او را ( در امورات ) پس كند نژاد ناپاكش او را پيش نياورد . 514 من لزم الطّمع عدم الورع : هر كس طمع را